بشنويد اي دوستان اين داستان
از صداقت پیشگان و راستان

قصه گویند از رئیسی ذوالفنون
بود نام او «الف» یک نقطه «نون»

شرح حال او بود یک مثنوی
چون کتاب مثنوی مولوی

لیک گویم مختصر این شرح حال
چون ز پر گفتن همی آید ملال

بامدادان چون ز جا برخاستی
از وزیران و مشیران کاستی

پس نوشتی حکم از بهر منوچ
تا نماید از وزارتخانه کوچ

«شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر!»

«کلهر» و «رامین» و «دانش جعفری»
«بذرپاش» و «سوسن» و‌ «علی اکبری»

فله ای رفتند یاران قدیم
مانده تنها آن انیس و آن ندیم !

آن مشایی مرد با صبر و شکیب
خوش ندارد یک رقیب آن بی رقیب

پس بفرمود :«ای رئیس همچو جان
مانده تنها آن پژو در این میان

این پژو هم گر که وا کردی زسر
شمس و مولانا شویم بی دردسر

می فروشم من به زر آن را به سوق
ماشین مش ممدلی عهد بوق»
`
هست اکنون آن پژو اندر حراج
قیمتش شیرین و بازارش رواج

گر خریداری ، مکن غفلت کنون
پول را از کیسه می آور برون

قیمتش ناقابل است و کم شمار
این که چیزی نیست : یک میلیون دلار!!