روستاي مصر

خاطره سيدمهدي حسيني از روزنامه خراسان در سفر نوروزی به روستای مصر: کساني که فيلم «خيلي دور خيلي نزديک» رضا ميرکريمي را ديده باشند؛ احتمالا با اين اسم آشنايي دارند. اين همان روستايي است که دکتر براي رسيدن به پسرش از آنجا عبور کرد و بعد هم گرفتار توفان شن شد. روستاي مصر در 45 کيلومتري شرق شهرستان جندق قرار دارد. بيشتر مسير جندق تا مصر هم خاکي است. ما حوالي غروب به جندق رسيديم و نشاني مصر را گرفتيم. همان جا متوجه شديم يک قلعه خشتي مسکوني هم در شهر جندق وجود دارد و دل‌مان نيامد سري به آن هم نزنيم. چون شب بود و ابزار نورپردازي نداشتم، امکان عکاسي به صورت حرفه‌اي فراهم نشد ليکن همين قدر بدانيد که يک قلعه خشتي قديمي مثل همان ارگ بم و ارگ راين بود، با کوچه‌هاي باريک که امکان تردد خودرو در آن‌ها ميسر نبود، اما مردم با موتور و پاي پياده در آن رفت‌وآمد مي‌کردند. يک قلعه زنده از دل تاريخ بيرون آمده بود و زندگي در کوچه‌هايش جاري بود بدون اين که افراد زيادي از آن خبر داشته باشند. از آن جاهايي است که حسرت‌اش به دلم ماند و بعدا بايد دوباره و به طور مفصل به آنجا سر بزنم. بگذريم...

ابتداي جاده خاکي مصر، يکي از مغازه‌دارها به ما هشدار داد که تند نرويم. در ظاهر شب قبل 2 خودرو در همان مسير چپ کرده بودند. با خوف و رجا و احتياط‌هاي هرگز نديده و نشنيده پاي به اين جاده گذاشتيم. نور مهتاب مسير را روشن کرده بود و جاده کاملا واضح بود. 45 کيلومتر را ظرف مدت 55 دقيقه طي کرديم. واي که چه لذتي داشت سيماي برج و باروي روستا بعد از آن همه رانندگي. روستاي مصر در طول جاده گسترش پيدا کرده و ظاهرش شبيه بولواري است که دو طرفش خانه ساخته باشند و در هر طرف هم فقط يک خانه است. يعني خانه‌ها پشت سر هم ساخته نشده‌اند و چيزي به نام کوچه وجود ندارد، بلکه در طول جاده گسترش يافته‌اند. شغل مردم روستا کشاورزي و دام‌پروري است. محصولات کشاورزي عمده طبق معمول بيشتر نقاط گرم و خشک، گندم و زعفران است. اما دام‌شان چيز ويژه‌اي است، معروف به کشتي صحرا، يعني همان شتر.

به مصر خوش آمديد

اولين خانه روستا، منزل علي ابراهيم معروف به علي ساربان است. از قبل براي 2 شب جا رزرو کرده بوديم. خودش آمد دم در و خسته نباشيد گفت و خانه را به ما نشان داد. خانه‌اش شامل يک حياط و باغچه در وسط بود که اتاق‌ها دور تا دورش ساخته شده بودند. يک ضلع خانه را بهارخواب، 2 سرويس بهداشتي و دو حمام تشکيل مي‌داد. در اضلاع ديگر، اتاق‌ها و آشپزخانه تعبيه شده بود. ساربان پرسيد کي دوست داريم شام بخوريم و ما هم که از خستگي مي‌خواستيم زودتر بخوابيم، خيلي خوشحال شديم وقتي ديديم 10 دقيقه بعد پلو مرغ داغ با ماست محلي و نوشابه و نان جلوي روي‌مان چيده شده. غذا را زديم به بدن و خوابيديم. صبح هم از اول وقت صبحانه آماده بود. صبحانه را در بهارخواب خورديم. کش‌وقوس‌هاي لذت‌بخش بعد از خواب، تخم مرغ محلي، پنير و چاي حسابي روي فرم‌مان آورد.

شترسواري واقعي

روستاي مصر در حاشيه کوير است و کمتر رنگ برف و باران را مي‌بيند. اما يک بار آن‌جا سيل آمده و آب حاصل از آن در محلي نزديک به روستا که پاي پياده 1 ساعت راه است، جمع شده و يک نيزار در آنجا به وجود آورده که حالا جزو جذابيت‌هاي اين روستا محسوب مي شود. وجه تسميه علي ساربان اين است که او گله مفصلي از اشتران دارد. صبح با ساربان هماهنگ کرديم و چند تا شتر گرفتيم و زديم به دل کوير. آنجا بود که فهميديم شتر برخلاف ظاهر تنومندش تا چه حد حيوان رامي است. قبلا شنيده بوديم که شترها اگر افسارشان را به دست موش هم بدهي، همه در پي همان موش خواهند رفت ولي تا وقتي نديده بوديم دخترک 4 ساله علي ساربان چطور شتران را در پي خودش مي‌کشد، به صحت و سقم اين قصه پي نبرده بوديم. صداي زنگوله شترها در دل سکوت کوير، منظره ماسه‌هاي روان و بالا و پايين رفتن بدن شتر از آن حس هايي است که تا تجربه‌اش نکرده باشيد، لذت واقعي‌اش را درک نخواهيد کرد. به خصوص که مثل بعضي مناطق که فقط چند دقيقه سوار شتر مي‌شويد نيست؛ بلکه براي رسيدن به مقصد مشخصي، درست مثل کاروان‌هاي تجاري قديم با شتر سفر مي‌کنيد.

ظهر خسته و گرمازده از صحرا برگشتيم. گرمازدگي من هم البته به اين دليل بود که کلاه حصيري‌ام بين راه از سرم افتاد و کسي از پشت سري‌ها هم آن را برنداشت. در ضمن در مصرف آب هم صرفه‌جويي نکرده بودم و اين آخري تشنگي هم بلاي جانم شده بود. بالاخره که برگشتيم و بعد از شستن سر و صورت که دوباره سر حال‌مان آورد نشستيم توي همان بهارخواب و يک پلو قيمه خانگي با دوغ سرد زديم به تن خسته. بعدش هم که مختصر استراحتي کرديم.

تخت عباسي و تخت عروس

حوالي مصر، دو بلندي وجود دارد به نام‌هاي تخت عباسي و تخت عروس که مشرف به صحرا و درياچه نمک هستند. اين دو پشته علاوه بر منظره زيبايي که دارند محل گردش و تفريح بومي‌هاي منطقه هم هست که بر روي ماسه‌ها با خودرو بالا و پايين مي‌روند. تجربه‌اي شبيه به سافاري‌هاي دبي. حوالي عصر محسن نامي با خودرو آمد دنبال‌مان و رفتيم به تخت عروس. آنجا به ما گفت ماسه‌هاي اينجا مطلقا آشغال ندارند و جانوري هم توي آن‌ها زندگي نمي‌کند و مي توانيد خيلي راحت بدون کفش و جوراب رويشان راه برويد و راست هم مي‌گفت. اولا ماسه‌ها برخلاف ظاهرشان وقتي پاي غير مسلح را رويشان مي‌گذاريد خيلي خنک و سرد هستند و راه رفتن رويشان خيلي لذت‌بخش است و از طرف ديگر از جک و جانور هم خبري نبود.

بعد از تخت عروس به تخت عباسي رفتيم و آنجا طلوع ماه را نظاره کرديم. سحرانگيزي طلوع ماه در کوير را مي‌توانيد در عکس ببينيد. آن شب، با وجودي که هوا مهتابي بود اما ستاره‌ها خيلي واضح‌تر از هرجاي ديگر، قابل رؤيت بودند. خواستيم بادبادک آرزوها هم به هوا بفرستيم ولي شدت باد زياد بود و تلاش‌مان ناکام ماند. شب ديرهنگام به خانه برگشتيم. باز پلو کوکوسبزي انتظارمان را مي‌کشيد. شب را همان‌ جا استراحت کرديم و صبح عازم شديم. تجربه‌اي کوتاه اما لذت‌بخش بود. در کنار خانواده چيزهاي جديدي را از طبيعت کشف کرديم، خوب خورديم و خوابيديم، از هواي خوب بهره برديم، از تلويزيون و راديو و مظاهر تمدن شهري به دور بوديم و خرج کمي هم کرديم. همان طور که گفتم اکوتوريسم برابر است با يک بازي دو سر برد.