اين قبيل اشخاص را عقيده بر اين بودكه على عليه السلام و معاويه هر دو باطلند و حكم مخصوص خدا است و در نتيجهاين عقيده و فكر موقع مراجعت از صفين بكوفه در حدود دوازده هزار تن ازسپاه على عليه السلام جدا شده و با بقيه سپاهيان آنحضرت مشاجره كرده وهمديگر را تكفير مينمودند و پس از ورود بكوفه اين گروه تحت فرماندهى عبدالله بن وهب بحروراء رفته و از سپاهيان على عليه السلام كناره‏گيرى نمودند!
شعاراين عده كه خوارج ناميده ميشدند اين بود كه:لا حكم الا لله.اين گروه بظاهرعباد و زاهد بودند و پيشانى آنها از كثرت سجود پينه بسته بود ولى در اثرحماقت و اشتباه نميدانستند كه چه ميكنند،على عليه السلام درباره آنان فرمود اينها حق را در ظلمات باطل ميجويند ! اين گروه نميدانستند قرآن كه آنها حكومت آنرا خواهانند از كاغذ و مركب بوجود آمده است كس ديگرى كه احاطه كامل باحكام آن داشته باشد لازم است تا حكم خدا را از آن استخراج كند،بعقيده مسلمين عراق آنكس على عليه السلام بود كه در واقع قرآن ناطق بشمار ميرفت ولى معاويه و طرفدارانش زير بار نميرفتند و در نتيجه عمرو عاص و ابوموسى را براى اينكار انتخاب كردند كه هيچيك چنين صلاحيتى رانداشتند.على عليه السلام عبد الله بن عباس را بسوى آنها فرستاد تا آنها رامتوجه خبط و اشتباهشان سازد ولى آن فرقه گمراه از رأى و عقيده خود منصرف نشدند و مهمترين ايراد و اعتراض آنها اين بود كه چرا على با شاميان جنگيدولى از غارت اموال آنها جلوگيرى نمود؟و ثانيا ما حكميت قرآن را خواسته بوديم چرا بحكميت ابوموسى و عمرو عاص تن داد؟ثالثا در صلحنامه چرا نام خودرا با امير المؤمنين شروع نكرد و اين امر ميرساند كه خود على نيز بخلافت خود يقين نداشت و در اينصورت تكليف قربانيان اين جنگ چه خواهد بود؟
على عليه السلام خود بسوى آنها رفت و آنان را نصيحت كرد و فرمود من هم مثل شماخواهان اجراى حكم قرآن هستم و براى همين منظور با معاويه جنگ ميكردم و خودشما ديديد كه من با متاركه جنگ و انتخاب ابوموسى بحكميت مخالف بودم ولى دراثر فشار و اصرار خود شما جنگ خاتمه يافت و ابوموسى را هم عليرغم عقيده منخودتان براى حكميت انتخاب كرديد و اكنون هم ما بر سر رأى اولى هستيم و درصدد حمله مجدد بشام ميباشيم پس شما هم ما را كمك كنيد .
خوارج در پاسخگفتند تو و ما كافر شده بوديم ما توبه كرديم ولى تو بهمان حال باقىمانده‏اى اول بايد تو هم توبه كنى آنگاه ما هم مجددا ترا يارى ميكنيم!!
اين گروه بهمه بد ميگفتند و شعارشان فقط تلاوت آيه:
ومن لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الكافرون (1) .بود اما نميدانستندآنكس كه بما انزل الله بايد حكم كند على عليه السلام است. چون على عليهالسلام از هدايت آنها مأيوس شد چشم از كمك و يارى آنها پوشيد و در صددتهيه سپاه بمنظور حمله بشام بر آمد. در خلال اين مدت حوادث ديگر نيز رخ دادكه هر يك بنوبه خود باعث شكست عراقيها و موجب تأسف و اندوه على عليهالسلام گرديد.

معاويه كه از رأى حكميت دلى شادان و خاطرى خرسند داشت روز بروز در تحكيم موقعيت خود كوشش ميكرد و قلمرو حكومتش را توسعه ميداد و چون ازاوضاع عراق واختلاف و پراكندگى سپاهيان على عليه السلام اطلاع حاصل كرد در صدد بر آمدكه زمينه را براى حمله بعراق نيز آماده نمايد!
ضحاك بن قيس را باعده‏اى در حدود چهار هزار نفر مأموريت داد كه دستبردى بخاك عراق بزند و تا جائي كه مقدور باشد از مردم عراق كشته و اموالشان را چپاول نمايد و چنانچه بحمله متقابله بر خورد نمايد عقب نشينى كرده و خود را بشام رساند و مقصودمعاويه از اين عمل ترسانيدن عراقيها و نشان دادن ضرب شست بآنها بود كه درآتيه بفكر حمله بشام نيفتند!
ضحاك كه مردى پليد و خونخوار بود دستورمعاويه را بطور كامل اجرا نمود و خود را بمرز عراق رسانيد و بقتل غارت مشغول گرديد از جمله عمرو بن عميس (برادر زاده عبد الله بن مسعود) را كشته و گروهى از همراهان او را گردن زد چون اين خبر در كوفه بعلى عليه السلامرسيد در حاليكه از شدت خشم بر خود ميلرزيد بالاى منبر رفت و مردم سست عنصرو بيحال كوفه را مخاطب ساخته و فرمود:اى اهل كوفه اگر در راه خدا كارميكنيد بسوى عمرو بن عميس بشتابيد كه از همكيشان شما گروهى كشته شده وجمعى نيز مجروح گشته‏اند،برويد با دشمنان پيكار كنيد و بيگانه را از حريم ديار خود باز گردانيد (چون از مردم ضعف و سستى ديد فرمود) اى گروه سست پيمان و بى حميت دوست داشتم كه بجاى هشت تن از شما يك تن از لشگريان معاويه را داشتم،بخدا سوگند حاضر بملاقات پروردگارم (مرگ) هستم تا براى هميشه از ديدار شما آسوده باشم،بمن خبر رسيده است كه معاويه ضحاك بن قيسرا براى قتل و غارت فرستاده و آن خونخوار فرو مايه هم عده‏اى از برادران شما را كشته و اموالشان را نيز تاراج كرده است در حالي كه شما در خانه‏هاى خود نشسته و براى دفاع از حريم خانه خود از جاى حركت نميكنيد (2) !
على عليه السلام حجر بن عدى را بتعقيب ضحاك فرستاد،ضحاك چندى در برابر حملات كوفيان مقاومت نمود ولى پس از آنكه نوزده نفر از سربازانش كشته شدند شبانه فرار كرده و راه شام در پيش گرفت. همچنين بسر بن ارطاة (همان فرد پليدى كهدر جنگ صفين به پيروى از عمرو عاص با نمايان ساختن عورت خود از دم شمشيرعلى عليه السلام جان سالم بدر برد) بدستور معاويه با گروه كثيرى به حجاز و يمن يورش برد و ضمن كشتن جمعى از شيعيان على عليه السلام و غارت اموال آنان بشام بازگشت،در آنموقع عبيد الله بن عباس از جانب على عليه السلاموالى يمن بود چون احساس كرد در برابر بسر ياراى مقاومت ندارد عمرو بنارا كه را بجاى خود گذاشت و خود از يمن خارج شد و رو بسوى كوفه نهاد،بسر پس از وارد شدن به يمن شروع بقتل و غارت نمود و عمرو بن اراكه را نيز بقتل رسانده و دو طفل خردسال عبيد الله را سربريد بطوريكه مادرشان از مشاهده     آنحال اختلال حواس پيدا نمود و ديوانه شد.
چون على عليه السلام از قتلو غارت بسر خبر يافت ضمن نكوهش كوفيان حارثة بن قدامه را كه خود نيزداوطلب بود با دو هزار سوار بمقابله بسر فرستاد،بسر وقتى شنيد حارثةبتعقيب او ميآيد از ترس حارثه فرار كرد و خود را بشام رسانيد (3) .
وباز معاويه يكى ديگر از سرداران خود را بنام سفيان بن عوف با شش هزار نفر جهت قتل و غارت و توليد آشوب بعراق فرستاد و سفيان وارد شهر انبار (ازشهرهاى قديمى عراق) شد و حسان بن حسان بكرى حاكم آنجا را كشته و مشغول قتل و غارت گرديد حتى بعضى از لشگريانش زر و زيور زنها را نيز از دست و گردن آنها گشوده و به يغما بردند،و همه اين گرفتاريها نتيجه عدم توجه كوفيان بدستورات على عليه السلام بود و چون آنحضرت از اين قضيه آگاهى يافت فرازمنبر رفت و ضمن ايراد خطبه‏اى چنين فرمود:
بمن خبر رسيده است كه بدستورمعاويه بشهر انبار شبيخون زده‏اند و حاكم آنجا را كشته و سواران شما را ازحدود آن شهر دور گردانيده‏اند و يكى از لشگريان آنها بر يك زن مسلمان و يك زن كافره ذميه وارد شده و خلخال و دست‏بند و گردن‏بند و گوشواره‏هاى او رادر آورده است و آن زن بعلت اينكه نميتوانسته او را از خود دور كند گريه وزارى كرده و از خويشان خود كمك طلبيده است،و دشمنان با غنيمت‏و دارائى بسيار بشام باز گشته‏اند،اگر مرد مسلمانى از شنيدن اين واقعه در اثر حزن واندوه بميرد بر او ملامت نيست بلكه بنزد من هم بمردن سزاوار است.
وقتيكه شما را در تابستان بجنگ دشمنان خواندم گفتيد حالا هوا گرم است ما را مهلت ده تا شدت گرما شكسته شود و چون در زمستان دعوت نمودم گفتيد اينروزها هواسرد است و بما مهلت ده تا سرما برطرف گردد،شما كه عذر و بهانه آورده ازگرما و سرما فرار ميكنيد بخدا سوگند در ميدان جنگ از شمشير زودتر فرارخواهيد نمود!يا اشباه الرجال و لا رجالـاى مرد نماهاى نامرد و اى كسانيكه عقل شما مانند عقل بچه‏ها و فكرتان چون انديشه زنهاى تازه بحجله رفته است!
اى كاش شما را نميديدم و نميشناختم كه نتيجه شناختن شما پشيمانى و غم و اندوه ميباشد .
قاتلكم الله لقد ملاتم قلبى قيحا و شحنتم صدرى غيظا و جرعتمونى نعب التهمام انفاسا.


 

خداوندشما را بكشد كه دل مرا بسيار چركين كرده و سينه‏ام را از خشم آكنده ساختيدو در هر نفس جام غم و اندوه را پياپى جرعه جرعه در گلويم ريختيد و بسبب نافرمانى،رأى و تدبيرم را تباه ساختيد (4) .
علاوه بر اين قضايا،حوادث ديگرى هم بشرح زير رخ داد كه باعث شكست عراقيها و موجب اندوه و رنج على عليه السلام گرديد:
قيس بن سعد كه در اوائل خلافت على عليه السلام بحكومت مصر منصوب شده بود درجنگ صفين براى فرماندهى يكى از واحدهاى رزمى احضار گرديده و بجاى وى محمدبن ابى بكر عازم مصر شده بود.
محمد در مصر مشغول حل و فصل امور بود كه معاويه از كار حكميت فراغت يافت و چون حكومت مصر را بعمرو عاص وعده داده بود ناچار در صدد اشغال آن كشور برآمد.براى اين منظور عده‏اى را بفرماندهى معاوية بن خديج براى حمله بمصر روانه ساخت،عمرو عاص نيز مانند سابق حيله ونيرنگ خود را بكار برد و در داخل آن كشور مردم را عليه محمد شورانيد.
محمد در برابر معاويه شكست خورد و قضايا را بعلى عليه السلام اطلاع داد و از وى كمك خواست.
على عليه السلام مالك اشتر را كه حاكم ايالت جزيره بود احضار نمود و سپس او راروانه مصر ساخت و محمد را نزد خود خواند تا كار ديگرى باو رجوع فرمايد زيرا مصر حاكمى مثل مالك ميخواست تا نيرنگ‏هاى معاويه و عمرو عاص را باشمشير پاسخ دهد.
مالك اشتر در ذيقعده سال 38 از كوفه خارج شد و راه مصررا در پيش گرفت،در بين راه مردى پست فطرت با وضع رقت بارى خود را بحضورمالك رسانيد،مالك اشتر كه بپيروى از على عليه السلام هميشه غريب نواز و نسبت بفقراء متفقد بود پرسيد كيستى و از كجا ميآئى؟
آنمرد گفت اسممنافع است و در مدينه غلام عمر بن خطاب بودم و اكنون آزاد هستم و چون درمدينه بمن سخت ميگذشت لذا از آن شهر خارج شده‏ام و خيال رفتن بمصر را دارمتا در آنجا كارى پيدا كنم (5) !
مالك گفت اگر مايل باشى و نزد من بمانى من پوشاك و خوراك ترا تأمين ميكنم،نافع گفت چه سعادتى بهتر از اين البتهكه ميمانم،مالك اين مرد را نيز جزو لشگريانش همراه خود برد .
پس از طى مسافتى بشهر قلزم رسيدند كه تا مصر سه روز راه فاصله داشت،شب را در آنجابيتوته نموده و صبح كه براه افتادند نافع بد طينت يك ليوان شربت از عسلدرست كرد و مقدارى سم در آن ريخت و پيش مالك برد.
مالك كه در اين چندروز خدمتگزارى اين غلام را بيشائبه ديده بود ليوان شربت را سر كشيد ولشگريانش را حركت داد و پس از چند ساعت راه‏پيمائى آثارانقلاب در قيافه مالك نمايان شد و رفته رفته حالش بهم خورد و از پشت زين بر زمين افتاد.
لشگريان مالك پيش دويدند و بدرمانش پرداختند اما سمى كه در شربت ريخته شده بود اثرخود را بخشيد و همراهان او را متوجه قضيه نمود و هر چه دنبال نافع گشتنداو را پيدا نكردند،مالك پس از چند لحظه ديده از جهان فرو بست و بسراىجاويدان شتافت و اطرافيانش با جنازه مالك بقلزم مراجعت نمودند.
نافع پساز خوراندن شربت بمالك از قلزم فرار كرده و پيش معاويه رفته بود هنگاميكه اين خبر بمعاويه رسيد بسيار خوشحال و مسرور شد و شاميان را نويد داد كه ديگر حمله على بشما عملى نخواهد شد زيرا پشت و پناه على عليه السلام مالك بود و نافع را نيز بسيار نوازش كرد و مردم شام را كه از شمشير مالك داغى بر دل و كينه‏اى در خاطر داشتند اجازت داد تا آنروز را جشن گيرند.
ازآن سو چون اين خبر بگوش على عليه السلام رسيد بسيار متأثر و اندوهگين شدبطوري كه از ته دل گريه را سر داد و فرمود مرگ مالك اشتر فاجعه بزرگى است ديگر نظير مالك را نخواهيم ديد مالك مانند شيرى بود كه از صداى او زهره دشمنان آب ميشد و همچنان كه ملول و محزون بود فرمود:
مالك و ما مالك لوكان جبلا لكان فندا لا يرتقيه الحافر و لا يرقى عليه الطائر اما و الله هلاكه قد اعز اهل المغرب و اذل اهل المشرق لا ارى مثله بعده ابدا.
مالكچه كسى بود مالك اگر كوهى بود كوه بزرگ و بلندى بود كه نه رونده‏اى بقله آن ميتوانست پاى نهد و نه پرنده‏اى ميتوانست بر فراز آن پرواز كند،سوگندبخدا كه شهادت او اهل شام و مغرب را عزيز كرد و مردم عراق و مشرق را خوارنمود و از اين پس مانند مالك را هرگز نخواهيم ديد (6) .
على عليه السلام مجددا حكومت مصر را به محمد بن ابى بكر سپرد و او را از جريان شهادت مالك آگاه گردانيد،ولى معاويه و عمرو عاص دست از كينهـ توزى و نيرنگ بازى بر نميداشتند و چند مرتبه بوسيله نامه محمد را تطميع و تهديدكردند وهر دفعه محمد بآنها صريحا جواب منفى داد و فداكارى و خلوص خود را نسبت به على عليه السلام بدانها گوشزد كرد.معاويه چون از تطميع محمد مأيوس شد درصدد ايذاء او بر آمد و بمكر و فسون عمرو عاص توانست مردم مصر را عليه محمدبشوراند.
محمد اوضاع آشفته مصر را در اثر تحريكات معاويه باطلاع على عليه السلام رسانيد و آنحضرت عين نامه او را در مسجد باهل كوفه قرائت فرموده و بار ديگر آنها را بسستى و لا قيدى مذمت كرد و تمام اين شكست‏هارا كه پى در پى اتفاق ميافتاد نتيجه بى حالى و بيغيرتى كوفى‏ها دانست و پساز مذمت آنها دو هزار نفر بفرماندهى مالك بن كعب بكمك محمد فرستاد ولى محمد در خلال اينمدت با عده معدودى كه طرفدار او بودند با معاوية بن خديج سرگرم رزم بود و بالاخره اطرافيانش شكست خوردند و خود نيز بدرجه شهادت رسيد.
على عليه السلام هنوز براى شهادت مالك اشتر عزا دار و اندوهگين بود كه خبر سقوط مصر و شهادت محمد بحضرتش رسيد اين خبر آن بزرگوار را بيشاز پيش در غم و اندوه فرو برد و با چشمان اشگ آلود فرمود:همانقدر كه مردم نانجيب شام از شهادت مالك و محمد خرسند هستند اندوه و تأسف ما در اين ماجرا بيشتر از شادى آنها است.
بارى نظير اينگونه اتفاقات پى در پى درگوشه و كنار رخ ميداد و هر يك بنوبه خود موجب حسرت و اندوه ميگشت من جمله حاكم بصره نيز بدسايس معاويه از اطاعت على عليه السلام سرپيچى كرده و براى تسخير مكه نيرو ميفرستاد.
روز بروز اوضاع مسلمين حقيقى كه تعداد آنهاخيلى كم بود وخيمتر ميشد و نصايح على عليه السلام نيز براى تحريك آنهابمنظور دفاع از شهرها و خاموش كردن اين آشفتگى‏ها مؤثر واقع نميگرديد.
پساز مراجعت از صفين قريب دو سال اين نابسامانيها ادامه داشت تا اينكه درسال چهلم هجرت على عليه السلام با ايراد چند خطابه آتشين كه حاكى ازالتهاب درون و اندوه خاطر او بود مردم افسرده و سست عهد كوفه را مجددا به جنبش آوردو فرماندهان و سرداران نيز با اينكه بمرور زمان خوى سلحشورى راكم كم از دست داده بودند در مقابل تهييج و تحريض على عليه السلام كه خودفرماندهى كل را بعهده داشت از جاى بر خواستند و مردم را براى يك حمله قطعى و نهائى بمتصرفات معاويه بسيج كردند.
عده‏اى كه بسيج شده بود در حدودبيست هزار بود كه بفرمان على عليه السلام در نخيله اردو زده و براى بازديدآنحضرت حاضر شدند،على عليه السلام بفرمانداران و حكام خود نيز دستور كتبى داد كه قشون ولايات را تجهيز كنند و براى حركت بسوى شام به نخيله اعزامدارند و پيش از حركت از كوفه طرح كلى راه پيمائى و جزئيات آن همچنين اجراى قطعى و دقيق آنها بصورت چند دستور نظامى و ادارى بعموم فرماندهان زير دستابلاغ گرديد.
ولى در اينموقع حادثه ديگرى رخ داد كه مسير تاريخ مسلمين را عوض نمود و اجراى نقشه آنانرا عقيم گردانيد.فرقه خوارج كه بشرح حالآنها سابقا اشاره گرديد بفرماندهى عبد الله بن وهب راسبى فتنه و فساد راه انداختند و همان عقيده سابق خود را مجددا تكرار كردند.
موضوع فتنه خوارج در شوراى نظامى كه از فرماندهان سپاه على عليه السلام در حضور آن حضرت تشكيل يافته بود مطرح گرديد و چنين نتيجه گرفته شد كه اگر سپاه على عليه السلام بمنظور حمله بشام از كوفه خارج شود مسلما گروه خوارج آن شهررا اشغال خواهند نمود و در اينصورت سپاهيان على عليه السلام بايد در دوجبهه داخل و خارج بجنگ و قتال برخيزند پس مصلحت در آنست كه پيش از حركت بشام ابتدا كار را با خوارج يكسره كنند و سپس با خاطرى آسوده بسوى شامرهسپار شوند.
از آنجائيكه على عليه السلام هميشه از خونريزى و كشتارامتناع ميكرد براى آخرين بار بوسيله نامه‏اى خوارج را نصيحت كرد آنها رابراى احقاق حق و مبارزه با معاويه بكمك خود دعوت فرمود.
عبد الله راسبى نامه على عليه السلام را خواند و شفاها بحامل نامه گفت كه ازقول ما بعلى بگو تو كافرى اول بايد توبه كنى آنگاه ما را بكمك خود دعوت كنى!!سپس دستورداد كه تمام خوارج بسوى نهروان عزيمت كنند.
تجمع اين عده در نهروان بصورت يك پادگان در آمد و طرفداران اين عقيده نيز از اطراف بدانجا آمده وروز بروز بر تعدادشان افزوده گرديد بطورى كه بالغ بر دوازده هزار نفر فرقه آنها را تشكيل ميداد.
على عليه السلام نيز از پادگان نخيله كه قصد عزيمت بشام را داشت مسير خود را عوض كرده به نهروان آمد.
موقعيكه على عليه السلام با سپاهيان خود به نهروان رسيد فرقه خوارج هماهنگ شده و گفتند :لا حكم الا لله و لو كره المشركون.
على عليه السلام در عين حال كه با اين جماعت خشمگين بود نسبت بآنها اظهار تأسف و دلسوزى هم ميكرد زيرا آنها در عقيده‏اى كه داشتند اشتباه ميكردند ومتوجه آن اشتباه هم نميشدند .
على عليه السلام در مقابل صفوف خوارج ايستاد و براى اتمام حجت با فرمانده آنها عبد الله راسبى صحبت كرد و سپس تمام خوارج را مخاطب ساخته و با منطق قوى و كلام شيوا آنها را باشتباهشان معترف ساخت و حقانيت خود را ثابت نمود در اين حال همهمه خوارج بلند شد والتماس توبه نمودند على عليه السلام فرمود پرچم سفيدى در كنار نهروان بزنند و توبه كنندگان خوارج زير آن جمع گردند.
تقريبا دو ثلث خوارج بظاهر توبه نموده و در كنار پرچم سفيد قرار گرفتند،على عليه السلام نيزآنها را از جنگ معاف فرمود ولى بقيه خوارج كه چهار هزار نفر بودندبفرماندهى عبد الله بن وهب راسبى جدا سر قول خود ايستادگى كردند على عليهالسلام نيز ناچار با آنها به پيكار و قتال پرداخت.
پيش از شروع جنگ براى تقويت روحيه مسلمين كه در اثر مرور زمان و قتل و غارت چريكهاى معاويه پايه ايمان و جنگجوئى آنها ضعيف شده بود على عليه السلام فرمود كه از تماماين خوارج كمتر از ده نفر زنده خواهند ماند همچنانكه از شما كمتر از ده نفر شهيد خواهند شد و اين فرمايش امام يكى از معجزات آنحضرت‏است كه پيش ازوقوع حادثه از كيفيت آن خبر داده و جريان امر كاملا صحيح و منطبق باواقعيت بوده است!
بارى جنگ شروع شد و طولى نكشيد كه آنگروه گمراه مقتول و نه نفر نيز از آنان فرار كردند و هفت نفر هم از سپاه على عليه السلامبدرجه شهادت نائل آمده بودند و بدين ترتيب پيش بينى آنحضرت صد در صد صورت واقع بخود گرفت و پس از خاتمه جنگ بكوفه مراجعت نمودند،از جمله فراريان خوارج عبد الرحمن بن ملجم از قبيله مراد بود كه بمكه گريخته بود (7) .
پى‏نوشتها
(1) سوره مائده آيه .44
(2) ارشاد مفيد جلد 1 باب سيم فصل 38 با تلخيص و نقل بمعنى.
(3) ناسخ التواريخ كتاب خوارج ص .643
(4) نهج البلاغه از خطبه .27
(5) نافع غلام عثمان بود براى اينكه مالك او را نشناسد خود را غلام عمر معرفى كرد.
(6) ناسخ التواريخ كتاب خوارج ص .521
(7)ـابن ملجم مرادى گمنام بود هنگاميكه على عليه السلام كوفيان را براى جنگ صفين بسيج ميكرد چشمش بوى افتاد و طبق علائمى كه درباره قاتل خود ازپيغمبر صلى الله عليه و آله شنيده بود او را شناخت و فرمود:تو عبد الرحمن بن ملجم هستى؟عرض كرد بلى يا امير المؤمنين !
على عليه السلام رو بحاضرين كرد و يكمصرع از شعر عمرو بن معد يكرب را خواند:اريد حياته(حبائه) و يريد قتلى!يعنى من حيات او (يا عطيه براى او) ميخواهم و او قتل مرا ميخواهد !عرض كردند دستور فرمائيد او را بكشيم،على عليه السلام فرمودمگر ميشود قبل از جنايت قصاص كرد؟